على اكبر دهخدا

1410

امثال و حكم ( فارسى )

جان ما آن تو است اى شيرخو * پيش ما چندى امانت باش گو گفت نرهانيد از من جان خويش * تا نياريدم ابا بكرى به پيش تا مرا بو بكر نام از شهرتان * هديه ناريد اى رميده امتان بدرومتان همچو كشت اى قوم دون * نى خراج استانم و نى هم فسون بس جوال زر كشيدندش به راه * كز چنين شهرى ابو بكرى مخواه كى بود بو بكر اندز سبزوار * يا كلوخ خشك اندر جويبار رو بتابيد از زر و گفت اى مغان * تا نياريدم ابو بكر ارمغان هيچ سودى نيست كودك نيستم * تا بزر و سيم حيران بيستم منهيان انگيختند از چپ و راست * كاندرين ويران ابو بكرى كجاست بعد سه روز و سه شب كاشتافتند * يك ابو بكر نزارى يافتند رهگذر بود و بمانده از مرض * در يكى گوشه خرابى پرعرض خفته بود او در يكى كنجى خراب * چون بديدندش بگفتندش شتاب خيز كاين سلطان ترا طالب شده است * كز تو خواهد شهر ما از قتل رست گفت اگر پايم بدى يا مقدمى * خود بپاى خود به مقصد رفتمى اندرين دشمن كده كى ماندمى * سوى شهر دوستان ميراندمى تختهء مرده كشان بفراشتند * بر كتف بو بكر را برداشتند جانب خوارزمشه جمله روان * مىكشيدندش كه تا يابد نشان سبزوار است اين جهان و مرد حق * اندر اينجا ضايع است و متحق . مولوى . مثل بو بكر قم . از مثال ذيل ظاهرا چنين برمىآيد كه وقتى بو بكرنامان را شيعيان قم نان نمىفروخته‌اند . لكن شرح آن را در جائى نديده‌ام . اوحدى ترا از چه نان نميفروشد كس * گرنه نام بو بكرى با تو در قم است اينجا . اوحدى . مثل بوتهء زرگر . درخشان . زرين . مثال : جهانرا چرخ زرين چشمه زرين مىزند زيور * از آن شد چشمهء خورشيد همچون بوتهء زرگر . مسعود سعد . مثل بو تيمار . غمنده . سر به سينه فروكرده . ترسان از به رسيدن چيزهاى بسيار و فراوان . گفت اى انورى آخر چه فتادست ترا * كه فرورفته‌اى و غمزده چون بو تيمار . انورى . پس درآمد زود بو تيمار پيش * گفت اى مرغان من و تيمار خويش . بر لب درياست دايم جاى من * نشنود هرگز كسى آواى من از كم آزارى خود هرگز دمى * كس نيازارد ز من در عالى